برای تو ... آخر
خیلی طول کشید تا با خودم کنار اومدم که صفحه ی سی رو بنویسم. باید باور می کردم که باید این صفحات روزی تموم بشن. روزای خیلی خوبی بود. روزای خوندن نظرات شما. روزایی بودن که خودم چندین بار مطالب وبلاگ و می خوندم و برام با نظرات شما جذاب تر می شدن. بعضی از صفحات بودن که خیلی نظرات خوبی رو جلب کردن و راضی کننده بودن. برام الگو می شدن تا همیشه بتونم سر نخ کار و از دست ندم. همه ی قسمتای صفحات برام یه نشانه ای از علاقه به وبلاگ بودن و هستن. هر کدومو با فضای خاصی می نوشتم. سعی می کردم بازگشت به واقع بازگشت خوبی باشه. بازگشت باعث شد تا به دوستای خوب و دوست داشتنی زیادی، سلام بگم. یاد بعضیاشون که می افتم واقعا نمی دونم بعد این چطوری می تونم بهشون سلام بدم. دلم می گیره...
از اول بازگشت سعی کردم محیط نظرات رو از فضای تعارفای بی جا و خسته کننده دور کنم. فکر می کنم تا حدود زیادی مطالب وبلاگ بهم کمک کردن که این اتفاق بیفته. نظراتی که از روی گدایی نظر داده می شه واقعا برام ارزشی نداشت. الانم که فکر می کنم این اتفاق خیلی کم برام افتاد. این برام اصلا راضی کنند نبود که با هدفی که می نویسم نظرات بی هدف به من داده بشه. دوستانی در این وبلاگ نظر می دادند که واقعا پای ثابت هر صفحه بودن. این برام حکم آبی بود برای ادامه راه. از همه ی این دوستان تشکر می کنم. لطف بزرگی رو شامل من و خودشون کردن. بالاخره باید گفت که این صفحه، صفحه ی آخر بازگشته... نمی دونم رفتن بازگشت چه حسی به شما می ده...اصلا حسی می ده یا نه!؟ اینو اصلا نمی دونم. فقط چیزی رو که می دونم اینه که جدایی از چیزی که برات دنیایی شده خیلی سخته... من بر می گردم...سه سال بعد...اما بازگشت نه....امیدوارم همه ی شما دوستانم خوب و سر حال و سلامت باشید....دماغتون چاق....سخته... ولی خدافظ ...
اصل های زندگی ... آخر
30- ژست و حالت بدنی
کلام آخرِ آخر
بقیه ی قسمتهای وبلاگ در همان 29 صفحه ابراز اندوه کردند...
امیدوارم بازگشت برای شما هم بازگشت بوده باشه...
به آرشیو سری بزنیم و یاد خاطرات کنیم....
برای تو (O)
تا به اکنون هر چه می دانستم
خلاصه شده در سکوتی که درونم را در خود فرو برده.
می کشد چنان با شدت که نمی دانم نفسی که می آید و می رود
در این غریبستان چه گناهی کرده...
تا به اکنون اینگونه زمانه ی خود را پیچیده نیافته بودم...
اکنون به من یادآور شدند که اگر دنیا را آنگونه که می خواهم، تصور نکنم؛
دنیا بسیار زشت جلوه خواهد کرد...
کلبه ی شاعرانه(S)
به من نگاه کن واسه ی یه لحظه
نگات به صد تا آسمون می ارزه
من از خدامه بکشم نازتو
تا بشنوم یه لحظه آوازتو
من از خدامه پیش تو بمونم
جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیوونت
سر بذارم رو شهر امن شونت
من از خدامه بمونی کنارم
من که به جز تو کسی رو ندارم
من از خدامه که نباشه دوری
فقط دلم می خواد بگی چه جوری
من از خدامه که یه روز دعامون
بره تو آسمون پیش خدامون
به عشق اینکه بعد اون همه درد
خدای ما نگاهی هم به ما کرد
به من نگاه کن واسه ی یه لحظه
نگات به صد تا آسمون می ارزه
من از خدامه بکشم نازتو
تا بشنوم یه لحظه آوازتو
اصل های زندگی (Y)
۲٩ - داشتن هدف و برنامه در زندگی
کمی تفکر برای... (V)
سپاسگزاری یکی از شیوه های شناخت حضور خدا در همه چیز است.
دیدمان (E)
تا به حرفهای قشنگی که می زنی عمل نکنی،
هیچ کس به تو اعتماد نخواهد کرد.
نوازش (I)
حرف زدن راجع به عشق
مثل رقصیدن راجع به معماریه
کلام آخر (K)
... بیست و نه = مظلوم گنه کار ...