تبليغاتX
بازگشت
عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت...نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

  برای تو  (O)

 

پلکهایی به همراه یاد روز تو؛ با هم بر هم زدیم، چه رویایی بود آن شب و آن روز، گرچه نبودی در دیارم و من تنها سیر می کردم در درونم؛ با این وجود با تمامی قطره های وجودم هستی ات را احساس می کردم. چه طنین انداز بود در شنوایی من که تو را در موسیقی شب جست و جو می کردم...

با نام تو آغاز شد نرمی پیرامونم و دنیا به من چه دنیایی بخشید و مرا در بزم عیش تو سرگردان کرد .... .

من چه زیبا به دنبال ماه و ستاره در آسمان می گشتم در روز جشن میلاد تو.

 

شعر من  (S)

 

¼

» دارایی خورجینم º

½

 

 

گویی ز سیاله ی  این باده ی مست، جرعه ای مال من است

کز همان عشوه ی خورشیدک مست، لذتی مال من است

 

در ترنم ز بد اهلی؛ من نرنجم، گر برنجم؛ من چه دانم؛ کو غمی؟

آن زمان هم دست او در طلب من، گرمی اش مال من است

 

دست بیداری او، شرمنده  کرد ز چنین یاغی گری و بایری ام

من چه گویم که به جز خجالتش، چکیدن زمزمه اش مال من است

 

در غروبی که به خود بالیدم از دیدن هفت رنگی آسمان

من ندانستم که در آن غروب او، خبر طلوع او مال من است

 

همه تن رنگ و جلای قدمش، من صفا دیدم و بس

تو همین قدر بدان که نماز آن صفا مال من است

 

نگرفتم تا به او گرد قدم هایش و تنها، حسد ماند برایم

سوزاندم حسدم،

دیدمش آنجا که در قتل حسد؛ جشن مغروری او مال من است

 

در صبح خیز ستاره، آسمان رنگ الفبا می داد به من

گر چه پر بودم از حرف ولی،

شنیدم که کسی گفت: وسعت این شب مال من است

 

همه سلول، نوازش شدم و غرق موزون شده ی روح

من چه می دانستم که تا اکنون، همه این تهنیتش مال من است

 

 

دیدمان     (E)

حدود دو قرن پیش از میلاد پیرمردی در ناحیه شمال چین زندگی می کرد .یک روز اسب این پیرمرد گم شد. همسایگان از شنیدن خبر گم شدن اسب او تاسف خوردند و برای ابراز همدردی به منزل وی رفتند، ولی پیرمرد بی آنکه کمترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشد گفت: مهم نیست که اسب من گم شده است. شاید این خود حکمتی داشته باشد.

همسایه ها از سخنان پیرمرد سخت تعجب کردند و بازگشتند. پس از گذشت چند ماه اسب گم شده به همراه چند اسب دیگر باز گشت. همسایه ها این خبر را که شنیدند با خوشحالی به منزل پیرمرد رفتند و تبریک گفتند، ولی پیرمرد انگارنه انگار که اتفاقی افتاده است با خونسردی گفت: این کجایش جای خوشحالی دارد که من بی رنج و زحمت به آسانی و مجانی چند است به دست بیاورم، شاید این خودش موجب بدبختی برای من بشود.

 پیرمرد تنها یک پسر داشت که علاقه زیاد به اسب سواری داشت. روزی هنگام سواری آن پسر از اسب افتاد و استخوان پایش شکست. همسایه ها به سراغ پیرمرد رفتند که او را تسلی دهند ولی پیرمرد بدون هیچگونه احساس ناراحتی گفت: استخوان پای شکست که شکست معلوم نیست که این خود بعدها به نفع ما تمام نشود.

همسایگان که باشگفتی سخنان پیرمرد را استماع کردند این بار هم نتوانستند در یابند که او درست می گوید یا نه. یک سال بعد در آن منطقه جنگی اتفاق افتاد که اکثر جوانان به میدان جنگ رفتند و بیشتر آنها کشته شدند، ولی پسر پیرمرد به علت لنگ بودن پا به جنگ نرفت و زنده ماند و آنوقت بود که همسایگان به عمق گفته های پیرمرد رسیدند.

 

 

نوازش    (I)

 

تنها از طریق بخشیدن می توانیم به سلامت درون دست یابیم، نه تنها بخشیدن دیگران بلکه بخشیدن خودمان نیز.

جاشوا لوتِ لپمن

اصل های زندگی  (Y)

 

4- خودیابی (من کسیتم)

 

کمی تفکر برای... (V)

 

در درون ما جایی ژرف هست که می توانیم در لبه ی آن بنشینیم و به رویا فرو رویم.

 

کلام آخر (K)

 

زمان آن رسیده که ارزش تنهایی را در زندگی ام دریابم و بفهمم که تنهایی برایم چه مفهومی دارد مهم نیست که در زندگی من چه می گذرد، در هر صورت من این زمان گرانبها را در زندگی ام گرامی می دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 0  توسط اویس  | 

  برای تو (O)

آمدی ثانیه ای و من چه شکوفا شدم در لحظه.

نفسی نیانجامید که باز هم تو وداع کردی.

وقتی رفتی احساس کردم روز و شبی در فردا،

انتظارم را نمی کشد تا منتظرش باشم.

با خود اندیشیدم که من از این ایوان قدیمی  خواهم افتاد روزی.

کمی گذشت...

دیدم همچنان در بهت غمم،

تا دل آهنگی به گوشم زدش فریاد.

فشاری بر زمین بود و نَمی نَم بر من اینجا نزدیک می شد.

از دریچه ای زدم بیرون که تا دیدم؛ نظم موسیقیِ قدمی بود؛

شنیدم که تو آهنگساز این قدم بودی؟!

باز می آمدی تا به روی ساحل ذوقم

ردپای بوسه ای را به یادگار بگذاری.

فهمیدم که تو اینجا می آیی.

مرا شاهد اینکه در بدرقه غم؛ نفر نخستین حضور بودم آن لحظه....

گلباران کردم و می کنم هر دم راهروی راه تو را.

زیرا همچنان تو می آیی....

 

شعر من(S)

 »پابوس وفا (کشف آتیش) º

 

 

دل من کشف آتیش بود هزارون سال پیش از من
حدیثت رو شنید از باد دلم شد سنگ آتیش زن

نه من بودم نه تو اما، دلم چشم انتظارت بود
هزارون سال پیش از تو، دل من بی قرارت بود

نبودم من نبودی تو ، ولی دل بود و شیدا بود
تو صحرای زمان تو،  شمیم زلف لیلی بود

نبودم من نبودی تو ، ولی دل بود و مفتون بود
واست یه تیکه ی آتیش ، شراره آه مجنون بود

ببین پرواز شوقم رو که تا اوج صفا رفته
ببین این دل چه عاشق وار به پا بوس وفا رفته

ببین با چه سبک بالی دلم از من جدا میشه
به سوی گرمی دستات دلم پرواز آتیشه

دلم با عادتی شیرین همیشه چشم براهت بود
تو مهتاب هزارون سال دلم تنگ نگاهت بود

چه خوش رفتم به خوابش، چه شیرین عاشقی کردم
که حتی با منم هستی به دنبال تو میگردم

ببین پرواز شوقم رو که تا اوج صفا رفته
ببین این دل چه عاشق وار به پا بوس وفا رفته

ببین با چه سبک بالی دلم از من جدا میشه
به سوی گرمی دستات دلم پرواز آتیشه

نبودم من نبودی تو ، ولی دل بود و شیدا بود
تو صحرای زمان تو، شمیم زلف لیلی بود

نبودم من نبودی تو ، ولی دل بود و مفتون بود
واست یه تیکه ی آتیش ، شراره آه مجنون بود

 

  دیدمان(E)

يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد و خرگوش رو گرفت و خورد !!!!!
نتيجهء اخلاقی:

برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

 

 

نوازش(I)

اگر بتوانید یک بعدازظهر را بدون آنکه کمترین کاری به هر روشی انجام دهید بگذرانید، آن وقت خواهید آموخت چگونه زندگی کنید.

 

 

اصل های زندگی(Y)

 

3-تغییر در الگوها و ایجاد نشانه ها

 

 

کمی تفکر برای...(V)

کسی که خیلی خیس است، شاید به دریا رفته است.

 

 

کلام آخر(K)

 

هم سن و سالایی که حال و احوالشون میزونه...دمشون گرم.....اما اونایی که هنوزم دَمَقَن....وای وای وای....از دستشون!؟......اگه بپرسی ازشون چتونه؟....گیر می دن به این و اون...مثلا ممکنه کار به یه جایی هم بکشه که آقایون سیاست هم بیان وسط ناراحتیشون.....والا؟...اون موقع کار بیشتر خراب می شه که این آقایون بشن دلیل ناراحتیشون......اینا حیوونیا بشن معلول....آخی؟... الهی....

همه ی عوامل اطراف درست.....وجودشون خدایی نکرده انکار نمیشه....اما آخه الهی من قربونتون نشم.....چرا به خودتون این همه عذاب میدین....ای خانوم....آقا.....دختر....پسر.....اینجوری نکنید....گناه دارید....وقتی ازشون حالشونو خبر می گیری.....میگن:  هِی.....بد نیستیم.....تازه اون موقع همه زندگیت تباه می شه که ازشون بپرسی: خوپ.....بگو ببینیم چیکارا می کنی؟.....چه خبر؟......تو جواب نه تنها جوابی ندارن.....بلکه می خوان هی دم از خبرای غصه وار و اندوهناک بِدَن.....بابا جون بی خیال شو....همیشه این قانونه که می رن سراغ چیزی که نایاب باشه....شما هم برید.....پیداشم می کنید...چون تا خودتون هستید...اون عامل ِ نایاب هم هست.....چون توی توی خودتونه..عامل نایاب قصه ی ما.....شادیه....شادی....باور کن...باور کن....من یه چیز بهتون می گم.....از من قبول کنید.....با این طور آدما به جز سلام و علیک چیزی نداشته باشید....اگه دیدید مدتیه به طرفشون جذب می شید بدونید که دارید با غم هم آغوش می شید.....دارید در واقع از دست می رید...محور مختصات رو در نظر بگیرید.....همیشه بهترین جایگاهش....همون عدد 2+ ِ.

با من مخالفید؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 0  توسط اویس  | 

برای تو (O)

 

در ثانیه هایی از راه، که صوت؛ عدم را صدا می زد، بر قاب ذهنم تنها تصویر تو بود و بس. در تمامی این لحظات با وجود حس غریبی که مرا در خود غرق کرده بود، لمحه ای نبود که خاطرت در ذهن، پریشان شود و یا زبانم لال، پاک شود. در تو سیر می کردم و با تو از عطش احساست سیر می شدم. تخیل تو بر من اجازه ی فرود بر سیاره ی خیال غیر از تو نمی داد و من با خود چه لبخند ها که نمی زدم. اطرافیانم می پرسیدند که چیست ماجرای لبخند؟

جوابشان می دادم من در سفری که می رویم، سفری تازه آغاز کرده ام. ای وای که این سفر، چه دلچسب تر از سفر کوتاه بیرون است.

من آن روز در دو سفر ، مسافر راه بودم.

 

کمی تفکر برای... (V)

 

انسانهای موفق از میل جنسی بالایی برخوردارند.

 

دیدمان (E)

 

در تمامی رخداد های زندگیمان، اگر کمی تمرکز کنیم؛ حکایت از زمینه ای می دهد که می تواند پیش زمینه ای باشد تا ما آن رخداد را در زندگیمان هدایت کنیم. با خوب و بدش هیچ کاری نداریم. تنها ی تنها، توجه ما بر روی همان پیش زمینه ی موجود است، که توسط خود ما به وجود می آید تا آن خواسته ی ما به وقوع بپیوندد. وقتی در حال پیاده روی هستید، ناگهان توجه تان به فروشگاه بزرگی از وسایل دکور منزل، که اکنون شما ایستاده اید و ویترین آن را مشاهده می کنید؛ جلب می شود. چشمتان مجسمه ای را می گیرد و با خود عهد می کنید که باید آن را در آینده ای نه چندان دور خریداری کنید. دقت کنید، زمینه ای در شما ایجاد شد (عهد کردن)، در طول راه به زیبایی مجسمه فکر می کنید، در منزل حتی جای مناسبی هم برای آن در نظر می گیرید، اگر بخواهید این زمینه را بسیار قوی کنید، می روید و فضایی که توسط مجسمه اشغال خواهد شد را هم خالی می کنید تا در آینده در آنجا آرام گیرد. این زمینه در ذهن شما ایجاد شد. به شما تبریک می گویم.

این زمینه همان ایمان فعال است.

به این معنی که قدرت ایمان بدست آوردن چیزی در شما هست.

 این موضوع برعکس هم صدق می کند. ایمان برای از دست دادن چیزی.

ایمان فعال را فراموش نکنید و توجه خاصی بر روی آن داشته باشید.

 

Be careful what ask for; you just might get it !

 

نوازش (I)

 

سعادت مانند پروانه است، هر چقدر آن را دنبال کنید بیشتر از شما می گریزد. اما اگر توجه تان را به چیزهای دیگر معطوف دارید، می آید و به آرامی روی شانه ی شما می نشیند.

                                             ناتانیل هاثورن

 

اصل های زندگی (Y)

 

2- خود هشیاری، خود بیداری و اشراف و بصیرت لحظه به لحظه به خود

 

شعر من (S)

 

 g تجسم رویا h

 

حس کدوم دیاری؟ که عشق به تو می نازه

خلوت کدوم سکوتی؟ که هوا به تو می نازه

 

احساس خلوتم تو، هوادار فکرم تو

تو دوری از من اما، وجودم خلوت تو

 

نگاهت عاشقانه است، ترانه هام بهانه است

مجنوس جنست از نور، سوی نگاهم حکم است

 

بهونه ی خواب تو، دلیل چشمای تو

آخر سکوتم شکست، با یاد عقده ی تو

 

کوچه چشم به راهت، گل ریز قدمهایت

یاس نوازش دل، هنوز در انتظارت

 

نشانیم را خوانا، بر کوکب چشمانت

 نوشته ام بالا، رو پرده ی نگاهت

 

تا بینی و باز هم، بی خود شود وجودم

من منتظر بمانم، تا که رسی به خوابم

 

ای نرم تر از بوی یاس،

 ای خوش رنگ تر از خود یاس

 

همیشه اوج گیرم من، ای هدف غایی ام

ای لاور زیبایی، ای خود با وجودم

 

سکوتت زند آتشم، این نیست جزایم

ای ژون چشمانم، تجلی کن با یادم

 

تا هشتمین شباهنگ؛ رنگی بگیرد اینجا

 

 تا این تجسم من، پر بگیرد تا رویا.

 

 

کلام آخر (K)

 

در بین شاگردانش تنها چشمان مرا پذیرفتند. گرچه تنها نبودم اما محسوسی در کنارم، سوسوی وسوسه ی تنگ نت ساز دلگیری اش را می زد. چه دلسوزش بودم وقتی بود. اما دلتنگش شدم وقتی رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 1  توسط اویس  | 

برای تو (O)

 

چندی پیش به این می اندیشیدم که اگر تو نبودی و در پیاده روی خلوت احساس من هوس راهپیمایی نمی کردی، محبوب من؛ من چه می کردم؟

در این وادی که نگاههای پر تعارف در سرزمین بی تعارف خدا یاغی شده، من به کدامین سو پر می کشیدم. وقتی سخت متمرکز این نقطه از تفکرم می شوم، چه خشنودی مرا حاصل می شود.

 محبوبم، هنوز هم زندگی را برای  یک لحظه با تو بودن می خواهم.

 چون در تکاپوی عشق نبودم؛ تو دستگیرم شدی و اکنون که به دنبال عشق تو من رهرو هستم، ببین که به چه ها که نخواهم رسید....

 

 

کمی تفکر برای... (V)

 

معده، مادر همه ی ناخوشی هاست، و تب مادر همه ی داروهاست.

 

 

دیدمان (E)

 

آنها تمامی وجودشان لبریزند. می پرسید از چه چیز؟

می گویم: از همه چیز.....از همه چیزی که می توانی به مخطوره ی ذهنت راه دهی. هردم نماز آیات آنها مخصوص احساس است و گاه نوازشی به ترنم صبح خیز خشم دارند. خشمی که باز از روی محبت آنهاست. می توان گفت شنیدار یک مطلبند؛ حس احساس را بیایید تازه کنیم. همین...

طلب آنها عظمت است و همیشه به جستجوی آن هستند، این طلب هم از روی بزرگی آنهاست. قدمی همیشه جلوترند ولی به دلیل بینش عقب بودن خود را عقب می پندارند. سازمان امنیت آنها قلمروی خوشبختی است و بس. می توان گفت تمامی وجودشان خدایی است. اما همیشه به دنبال خدای  خود می گردند. زیرا آنها زن هستند.

حساسيت،عشق،تحمل و فداكاري زندگي زنان را تشكيل مي دهند

 

نوازش (I)

 

اگر زندگی راA  فرض کنیم، A  برابر است با X  به علاوه ی Y  به علاوه ی Z، در این معادله X یعنی وظایف، Y یعنی تفریح و Z یعنی عبادت و خاموشی.

آلبرت انیشتین

 

 

اصل های زندگی (Y)

 

1-    یاد و اعتماد و اتکال به قدرتی بالاتر از انسان

 

 

شعر من (S)

 

ماه تر گونهà

 

اي همه آرامشم تو، پريشانت نبينم،

چون شب خاكستري سر در گريبانت نبينم

 

ای همه عالم، ز طنازی مژگانت به فریاد

همچو ابر سوز بار اين گونه گريانت نبينم

 

اي پر از شوق رهايي؛ رفته تا اوج ستاره

در ميان ابرها این گونه سرگردانت نبينم

 

نشناسنم سر تا تن خود، آن زمان طلوع توست

ای همه سرود من، اینگونه بی تابت نبینم

 

چشم من سوی نگاهت طلبد، سویی بگردان

بی تو بی تابم، حد بی تابی ات را من نبینم

 

تا که جان از طلبت رفت؛ چه سود؟

آن زمانی که دگر رفت، غم دوریم را در تو نبینم

 

خرابم من ز تو، هستی به جانم، کمر باریکه ی عشق

بیا کل وجودم شو، تا که من؛ سردی احساست را نبینم

 

به جان من می خرم، شهر غمت را

آن زمان، جلوه ی تر گونه ات را من نبینم.

 

 

کلام آخر: (K)

 

تو این اوضاع و احوال کیه که بره عمل کنه؟....نه؟ از همه گذشته چرا فقط باید خوشگلا برقصن...اصلا می دونی چیه؟ دیوونه ی او چشاتم....والا..

.شنیدم یکی پشت صندلی های سبز بهارستان می گفت: از قدیم گفتن، دارندگی و خرجندگی!!.....آقا خرج کن....همه چی مهیاست...همه چی هست ما هم خرج می کنیم.....از اونور ما گفتیم آقا موافقیم!؟....این روزا آدم یاد عمل می افته و انگیزه ی کاری....چی بالاتر ازاین؟...والا....

این همیشه پنهونه...جوونیمو و با کلی خواهش از خودمون...چی شد حالا؟ جا نزنی یه موقع....نمره ی همه ی درسامونم عالیه....ولی همیشه حس می کنیم یه چیزی کم داریم....چون جوونیم....آدم حال می کنه کلمه ی جوونو تکرار می کنه.....انگاری همه چی داره...نظر شما چیه؟....تا بعد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 2  توسط اویس  |